حكيم ابوالقاسم فردوسى
38
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نه كسى ديگر را در اين كار ، گناه بود . من از ايران به جنگ گراز بيآمدم . سپس باز شكارى من گم گشت و از براى آن بود كه اين چنين ميهن و دودمانم را برانداختم . به زير سايهء درختان سروى رفته بودم كه به خواب رفتم و ناگهان يك پرى بيآمد و پر بگسترد و مرا كه همچنان خفته بودم ، در بر گرفت و از اسپم نيز دور بكرد و روان شد . در همان هنگام بود كه سپاه دختر شاه بيآمد . سواران در سراسر دشت پراكنده گشتند و از هر سو كجاوهاى بر من بگذشت . تا اين كه يك سايبان هندى از دور پديدار گشت و سواران تورانى از هر سو ، پيرامون آن را بگرفتند . كجاوهاى از داربوى « 1 » بود كه چادر پرنيانى بر آن كشيده بودند و بتپيكرى درون آن بخفته و بر بالينش افسرى نهاده بود . پس آن پرى از اهريمن ياد كرد و چون باد به ميان آن سواران آمد و ناگهان مرا در كجاوه نشانْد و افسونى نيز به آن خوبچهره بخوانْد . آنگاه چندى در ايوان به خواب رفته بودم ، تا اين كه از خواب بيدار گشتم و گريان شدم . پس بدان كه نه من در اين كار ، گناهى داشتهام و نه منيژه به اين كار ، آلوده است . بىگمان بخت از آن پرى برگشته بود كه جادوى خويش را بر من بيآزمود . افراسياب كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا كه روز بد بر تو شتاب آورْد . تو همانى كه با تير و كمند از ايران ، رزم و نام بلند مىجستى . اكنون كه به مانند زنان ، در پيش من دست بستهاى ، همچون مستان سخن مىگويى و دروغ به كار مىبندى . بيژن گفت : اى شهريار ، سخن مرا بشنو و گوش دار . بدان كه گرازها با دندان و شيران نيز با چنگال خود مىتوانند در هر كجا جنگ كنند . پهلوانان هم با شمشير و تير و كمان مىتوانند با دشمن بجنگند . ليك اكنون يكى از ما دست بسته و برهنه تن است و ديگرى پيراهنى از پولاد به تن دارد . شيرِ بىچنگال تيز - اگر چه دلش پر از ستيز هم باشد - ديگر چگونه مىتواند به درد . اينك اگر شاه مىخواهد كه در برابر اين انجمن ، دليريهاى مرا ببيند ، بفرماى تا مرا اسپ و گرز گرانى دهند . آنگاه هزاران تن از بزرگان
--> ( 1 ) - داربوى به پارسى به معناى عود است .